!خدا جون



یادگاری

               گفت : می خوام برات یه یادگاری بنویسم

               گفتم کجا؟

               گفت : رو قلبت

               گفتم مگه میتونی؟

               گفت : آره سخت نیست ، آسونه

              گفتم باشه بنویس تا همیشه یادگاری بمونه

               یه خنجر برداشت

              گفتم این چیه؟

              گفت : هــــیـــسسسسس

              ساکت شدم

             گفتم بنویس دیگه ، چرا معطلی

             خنجر رو برداشت و با تیزی خنجر نوشت

 

             دوست دارم دیوونه

 

                   هه ُ اینو گفت ولی حالا !!!

             اون رفته ، خیلی وقته که رفته

             اما هنوز زخم خنجرش

            یادگاری رو قلبم مونده

 

      یه حرفی مونده تو دلم که میخوام بهت بگم و اونم اینه که :

 

         مدیونی اگه بیادم بیوفتی

 


 

شاید، بدون عنوان!

4cm3hj9bygl91u2ivrj7.jpg

 

اجازه هست عشق تو رو تو کوچه ها داد بزنم؟

         رو پشـت بـــــوم خونه ها اسمتو فریاد بزنم؟

               اجازه هست که قلـبمو برات چراغونی کنم؟

پیش نگاه عاشقت،چشـــــمامو قربونی کنم؟

        اجازه میدی تا ابـد سر بزارم رو شونه هات؟

               روزی هزار و صـد دفه بگم که میمیرم برات؟

اجازه میدی که بـگم حرف ترانه هام تویی؟

        دلیل زنده بودنـــــم ، درد بهانه هام تویی؟

               اجـــازه هست تا تـه مـرگ منتظر تو بشینم؟

تو رویاهــای صورتیم، خودم رو با تو ببینم؟

      اجازه هست جار بزنم بگم چقد دوست دارم؟

            بگم می خـــوام بخاطرت سر به بیابون بزارم؟

اجازه میدی قـصه هام با عشق تو جون بگیره؟

      چشمای عاشقـــم واست روزی هزار بار بمیره

            اجازه میدی عشقـــمو همش بهت نشون بدم؟

پیش زمین و آسمــون واسه تو دس تکون بدم؟

      اجازه میدی که فقــــــط تو دنیا با تو بمونم؟

           هر چی که عاشقانه بــــود به خاطر تو بخونم؟

اجازه هست پناه من گــــــرمی آغوشت بشه؟

    هر اسمی جز اسم خودم ،دیـگه فراموشت بشه؟

       اجازه هست ؟ بگو که هست ، من همشو دارم میگم

با تو به آسمون میرم ،با تـــــــــــــو یه آدم دیگم

    اجازه میدی که بگم ،من مال تـــــــو،تو مال من؟

         من از تو خواهش می کنم که زیر وعـــده هات نزن

اجـــــــازه تـــو دست تـــو ،اجازه من دست تـو

             خنده من خنـــــــده تو ،شکست من، شکســت تو


 

خدا جون...!؟

خدا جون سلام.

دیگه هیچ چیزی برام نمونده. یه ذره امید داشتم که اونم رفت... دیگه حس میکنم سرخورده شدم. این دیگه چه وضعشه خدا؟

دیگه هیچی برام نمونده. تو تمام دنیا دوبار از تو یه چیزی خواستم. خودت میدونی چی میگم. کیو میگم.

واقعا قدم من اینقدر شومه؟ لب دریا برم باید خشک بشه؟ تا وارد زندگی کسی بشم...

خدا همه بیماران رو شفا بده. (بی تربیتا چرا آمین نمیگید؟)

 

...

چی؟ خدا؟ خدا... خدا!

خدا جون تو کلا منو فراموش کردی. خدا جون منو یادته؟ من کیم؟

امیدم به توست:

خدا جون

من همه رو به تو قسم میدم. خودتو به چی قسم بدم خداجون...؟ فقط یه چیز ازت میخوام. دیگه فقط یه آرزو دارم. امیدم فقط به توئه. این همه دکتر و پزشک همه وسیله اند.

عشقمو شفا بده.

اصلا تمام دردشو بریز تو این بدن نیمه جون خودم. تو همین غربت بمیرم. اصلا دیگه پام به ایران نرسه.

(درد دلی با خودتون، دلم برای آفتاب طلایی ایران تنگ شده...)

اگه به خودم بود... من حاضرم قلب خودمو بهش بدم...

خدایا...

خدا جون...

نا امیدم نکن.

 

××پینوشت:

این مطلب قبلا نوشته بودم، الان بازنویسی کردم و فرستادم اینجا...


 

یکی بو د یکی نبود

 

 

 

یکی بود یکی نبود

 

اون که بود تو بودی اون که تو قلب تو بود من بودم

یکی داشت یکی نداشت.

اون که داشت تو بودی اون که جز تو کسی رو نداشت من بودم

یکی خواست یکی نخواست.

اون که خواست تو بودی اون که نخواست از تو جدا بشه من بودم

یکی گفت یکی نگفت.

اون که گفت تو بودی اون که دوست دارم رو به هیچکس جز تو نگفت من بودم

یکی رفت یکی نرفت.

 اون که رفت تو بودی اون که به جز تو دنبال هیچکس نرفت من بودم

 


 

.....دستانم را بگیر و

 

 

دستانم را بگیر که بی تو میمیرم


گونه هایم در حسرت نوازش  دستان تو


شانه هایت را برای گریستن می خواهم

 

ودستانت را برای گرفتن

 

تو را می شود در خاطره جست

 

یا در عطر اقاقی بویید

 

تو را می توان از گرمای آتش خواست

 

یا در وسعت دریا دید

 

ای کاش اینجا بودی تا لحظه های خالیم با بودن تو

 

پر از حس خوب عاشقی می شد

 

پر از عطش عشق

 

و ترنم باران...

 

 


 

خود خواهی...؟

چرا هر چیزی که دوست داشته باشیم اینطوری میشه. به هر چیز فکر کنم عکسش اتفاق میافته. بر عکس همیشه، این دیگه بد شانسی نیست. فراتر از اونه...

چرا برای بعضیا عادت شده هر وقت حوصله شون سر میره میرن با یه نفر دوست میشن، در حالی که اصلا خبر ندارن چه بلایی سر همون یه نفر میارن. اون یه نفر، هر چقدرم بد باشه، بالاخره آدمه. اونم برای خودش یه غروری داره... چرا طوری رفتار میکنن که از زندگی سیر بشه، وقتی میدونن خیلی دوستش داشته...

چی کار میکنن؟ خب، خودتون بهتر میدونید. به یه نمونه اشاره میکنم.

شاید بدترین، شاید هم کوچک ترین نمونه باشه... درواقعا بستگی به خود طرف داره. با کوچک ترین مسئله ای "قهر" میکنن. حتی به خودشون زحمت اینو نمیدن که چرایی کارو بپرسن. خب، شاید اشتباه کرده باشن.

چقدر خوبه زیر چشمی هواشونو داشته باشن... آی چقدر خوب میشه...

گوش کن، میخوام اینو بگم...

خود خواهی هم حدی داره.

من ، خودم اینو تجربه کردم. اونم ٢ بار... آره!

بچه ای بود که ادعا میکرد از همه چی سره... خودش ختم روزگاره... شاید، چندان هم اشتباه نمیکرد! اما "روزگار" هر دفعه بهش تذکر میداد. باهاش خوب راه میومد. تو گوشش میخوند "این آدمِ درستی نیستا... حالا خودت میدونی..." حالا  اما که تو گوش این بچه حرف میرفت؟

میگفت بهشون "اعتماد" دارم. روزگارهم دید حرفش نمیشه. این داره خیلی خوشبخت میشه. بردش  تو یه اتاق، که صدایی نرسه، بستش به فلک.

اونقدر چوبش زد که  بعد از اون هر شب به زور میخوابید. نقابی روی صورتش میذاشت، که همه فکر کنن آدم شادیه. اون بچه، دیگه بچه نبود. فکر میکرد بزرگ شده. اما... اون فقط "فکر میکرد بزرگ شده" !!! با خودش عهد کرد دیگه با روزگار در نیفته. دیگه قبول داشت حرفای اون درست بوده. اما...

این بار، روزگار باهاش دشمن شده بود. زمینو زمان در برابرش لشکر کشیده بودن.

اون بچهی بیچاره فکر میکرد لشکرکشی فقط مال زمان ژولیوس سزارو جنگ جهانیو چمدونم اینجور موقع ها بوده. نمیدونست زمین و زمان هم اینا رو دارن. نمیدونست چرخ فلک داره میچرخه که دویاره زمین بزدنش.

اول... کار سختی بود. این پسر دیگه فکر میکرد بزرگ شده. به خیلی ار کار ها تن نمیداد. خیلی از دوست هاشو کنار گذاشته بود. روزگار نمیتونست به این راحتی ها زمینش بزنه. اما یه راه دیگه پیدا کرد! ‌آره!به عوض اون آشغال اولی، یه فرشته رو جلو فرستاد. یه فرشته ی واقعی... بچه فکر میکرد میتونه ازش کمک بگیره...

  tanha

تورو خدا بازی روزگارو ببینید... زمانی هم هست که ابر و با دو مه و خورشید و فلک در کارند تا یه نفرو زمین بزنن. خب کی یهتر از یه بچه؟

حرفای قشنگی میزد.بچه فکر میکرد فرشته خودشو پیدا کرده. کسی که براش ساخته شده بود. وای... خداجون! یعنی اینقدر این بچه رو دوست داشتی؟ یا فقط میخواستی امتحانش کنی؟ اما...

ظاهرا...

نمیدونم...

خدا جون!

خودت بهم بگو... یعنی اون بچه... (نه! دیگه بچه نیست!)

حالا هر چی...

یعنی اون فرشته رو هم از دست میده؟ بازم باید به فلک کشیده شه؟ اینبار...

شاید خودشو به صلیب بکشه...

تا کم کم جون بده و تا آخرین لحظه به اون فرشته فکر کنه...

...

هم غصه بخون با من           تو این قفس بی مرز

لعنت به چراغ سرخ!            لعنت به چراغ سبز!


 

................خداجون

 

 

 

 

 

 

 

 

خدا جون , گرمی دست آدما , دروغیه


خدا جون , چشمای من , اسیر این شلوغیه


خدا جون , رنگو وارنگن آدما , جور واجورن


خدا جون , قولای این آدما کشک و دوغیه


من می خوام , دست نوازش بکشی روی سرم


من می خوام ترانه هاتو بشنوه , گوش کرم


خدا جون می خوام یه عاشقی باشم برای تو


که تو دستامو بگیری که دیگه هیچ جا نرم


خدا جون من پر از اشتباهمو و پر از بدی


چرا پس راه درستو , تو نشونم نمی دی ؟


خدا جون , گم شدم اینجا , نکنه ندیدمت ؟


آخ خدا جون , من دارم میشم شبیه خط خطی


من دارم حل میشم اینجا , دارم عادت می کنم


من دارم به هر کسی , عرض ارادت می کنم


این مترسکا دارن , قلبمو , آتیش می زنن


آره من دارم , همین ها رو زیارت می کنم


خدا جون , نمی کشی دست نوازش رو سرم ؟


پس چرا بهم نمی گی که کنارشون نرم ؟


آخه عشقی , که دارن این آدما , قلابیه


شایدم گفتی بهم , من نشنیدم , که کرم ...


کاشکی بارون , منو میشستو و میبرد از رو زمین


من می خوام تازه بشم , خب تازگی , یعنی همین


خدا جون , چیز زیادی دارم از شما می خوام ؟


خدا جون , تورو به اسمت و بزرگیت , یه کم با من حرف بزنین ...

 

 

 


 




خدا جون! منو یادته؟


rpmusic2011@yahoo.com

 

داستان(۱۱)
سیاوش قمیشی(۱٠)
دلتنگی(٧)
هک(٤)
تنهایی(٤)
رویای کودکانه(٤)
بیخیال!(٤)
شعری کوتاه(٢)
طنز(٢)
سوال هفته!(٢)
مرگ(٢)
عشق تو(٢)
آرزوها(٢)
کلاس(۱)
حرف اول(۱)
خدا جون(۱)
علی(ع)(۱)
پیرمرد(۱)
قالب(۱)
سکوت(۱)
معلم(۱)
عید(۱)
بهشت(۱)
کمک(۱)
روح(۱)
عاشقانه ها(۱)
آشتی کنون!(۱)
دانلود آهنگ های سیاوش قمیشی(۱)

 

مسعود

 

اردیبهشت ٩۱
فروردین ٩۱
دی ٩٠
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩

 

یادگاری
شاید، بدون عنوان!
خدا جون...!؟
یکی بو د یکی نبود
.....دستانم را بگیر و
خود خواهی...؟
................خداجون
من تو را خواهم برد
فکر میکردیم آخر قصه اینه
دو خط موازی

 

.
خط تازه_سایتی از خودم
شاهزاده بلاگفا_وبلاگ دیگری از خودم
شاهزاده پرشین بلاگ_وبلاگ دیگری از خودم
به سوی ساحلی دیگر
و دیگر هیچ...
سلام بر زندگی
من تنها
آسمان ابری
فلیتسا
بانوی باران
زندگی زیباست
روزگار من
تنها یکی
شمع گل پروانه
شهر شب
کافه خاطره
تلخ و شیرین
تا شقایق هست زندگی باید کرد
عصر تنهایی من
اتاق تنهایی
دختر امروزی
عرفان008
اکسترمم
کفشدوزک
دل همیشه بی کسم
من + تنهایی
گاهی به آسمان نگاه کن
فاصله ها
نهال
راه فضیلت
یاسمن
النا جون
خبیثانه های یک پسر
عاشقانه های غزلک
عشق 2
دفتر عشق
نوشته های در به در
بهترین ها
قلم غمگین عشق
MO30 JOON
آرزوی محال
صورتک
نجوا های بی دقت
آزاد، اما اسیر!
نیایش
زیبایی طراحی ایرانی ZTI
طراح قالب

 

RSS 2.0